خانه / مقالات / مقالات / ترس دوران نوجوانی

ترس دوران نوجوانی

ترس دوران نوجوانی

سال 1365 بود و من در روستایی 10 کیلومتری روستای خود به مدرسه میرفتم در ابتدای سال چند هفته ای با ماشین هایی که مسیرشان با من یکی بود زود به مدرسه می رسیدم ولی در برگشت که یک ساعتی هم راه بود بر می گشتم ، تا اینکه به سفارش پدرم صبح ها با یکی از کارمندان جهاد سازندگی به نام احمد آقا که آدم بسیار خوشرو و شوخی هم بود می رفتم ولی برای برگشت باز هم باید مسیر را پیاده می آمدم و به ندرت ماشین بود که برگردم .
در مسیر برگشت به خانه چندین روستا که هر کدام با فاصله نیم کیلومتری هم بودند مسیر را طی می کردم ، یکی از همین روستاها که اتفاقا چسبیده به جاده خاکی هم بود ، چندین سگ درشت هیکل و ترسناک وجود داشت که من به ناچار باید از اون مسیر گذر می کردم ولی از ترس راهم را کج می کردم و روستا را از پشت دور می زدم .
یک روز برحسب اتفاق با یکی از اهالی آن روستا برخورد کردم ، بعد از اینکه شناسنامه منو درآورد دلیل اینکه چرا راه خود را کج می کنم پرسید ، من طفره رفتم ولی اون چند روزی بود که مرا می پایید و از ماجرا بو برده بود ، من هم وقتی فهمیدم که ماجرا را می داند موضوع را به او گفتم ، در حل مسئله ، به من گفت که راه آن ساده است ولی یک کم جرات می خواهد و باید ترس را کنار بگذاری ، جای اینکه مسیر خود را طولانی کنی یک بار باید بایستی و بجنگی ، من هم که تا آن زمان چیزی از جرات مندی و روبرو شدن با ترس را نمی دانستم ، برایم بسیار مشکل بود .
برای غلبه بر این حس ترس باید کاری میکردم ، پدرم هم چندین بار دلیل دیر رسیدن من را سوال کرد ولی من هر بار طفره می رفتم ، اون آقا که حسن نام داشت بسیاری از مواقع ناظر این موضوع بود و می خواست هر جور شده من را وادار به مبارزه با سگ ها کند که نیتی بالاتر از این داشت که بعدها متوجه شدم .

 

چند روزی از این موضوع گذشت ولی من همچنان با خود کلنجار می رفتم که چرا نمی توانم ترس خود را بریزم ، درست است که کار خطرناکی به نظر می رسید و احتمال داشت که حتی جانم را هم از دست بدهم ولی تا آخر سال هم که نمی شد ادامه دهم .
یک روز وقتی از کنار آن روستا رد می شدم دیدم خبری از سگ ها نیست ، آهسته آهسته و با هوشیاری کامل رفتم که رد بشم ، هنوز به آخرین منزلی که اون جا بود نرسیده بودم که صدایی مرا واداشت برگردم و به پشتم نگاه کنم ، وای خدای من یکی از آن ها داشت با سرعت به طرفم می آمد ، حالا مانده بودم ایستادگی کنم یا …. دیگه معطل نکردم فرا را بر قرار ترجیح دادم ، یک مسیری سگ دنبالم دوید و وقتی از آن جا دور شدم دیگه نیامد ، من که نفسم بند آمده بود و از ترس داشتم زهره ترک می شدم ، همان جا نشستم که استراحت کنم ، حسن آقا از دور ماجرا را دیده بود صوتی زد و دست تکان داد ، احساس کردم دارد به من یادآوری می کند که این گفته من نیست و راه درست را برو .
دیگه وقتی سر کلاس هم بودم تمام تمرکزم روی سگها و چگونگی برگشتنم بود و دلم به درس نبود ، بالاخره تصمیم خود را گرفتم فردای همان روز قبل از اینکه به روستا برسم یک چوب دستی خوش دست و محکمی پیدا کردم ، مسیرم هم که جاده خاکی بود و کلی سنگ داشت ، نشستم جیب هایم را پر از سنگ کردم و کولی ام را محکم بستم ، ابتدا یک کم دلهره داشتم ولی وقتی یاد حرف های حسن آقا افتادم انرژی گرفتم وحرکت کردم که رد بشم.

همین طور که داشتم به جلو می رفتم و حواسم هم به اطراف بود ، دیدم که سه تا از سگه ها به سرعت به طرفم می آیند جای خود ایستادم و منتظر ماندم تا بهم نزدیک شوند ، وقتی به ده متری من رسیدند خم شدم یعنی که سنگ بر می دارم ، یکی از آنها ایستاد دو تای دیگر نزدیکتر آمده و بلند پارس می کردند ، از صدای اونها هم داشتم وحشت می کردم ولی دیگه باید ایستادگی میکردم وگرنه اوضاع خراب می شد ، دست توی جیبم بردم سه الی چهار تا از سنگ ها را پرتاب کردم که به یکی از اونها خورد و عقب رفت ولی یکی دیگه همینطور پارس می کرد من دست و پایم داشت می لرزید و خیس عرق بودم و هر لحظه هم نزدیکتر می شد ، دیگه خودم رفتم جلو چوب دستی را محکم در دست گرفته و همانطور تکان می دادم ، اون هم می خواست حمله کنه ، وقتی نیم متری من رسید من هم معطل نکردم ، چوب دستی را محکم به سرش کوبیدم که داشت از دستم در می رفت ولی چوب را محکم گرفتم ، دو سه باری هم به دست و پاهاش خورد وموقعی که دید نه مثل قبل نیست زیاد خودش را اذیت نکرد . بالاخره با هر زحمتی بود و کلی ترس و وحشت اون کار را انجام دادم و سگ ها هم از من فاصله گرفتند .
آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم و حرف حسن آقا را هم آویزه گوشم کرده ام که چه طوری بر ترسم غلبه کنم وزمان و نیروی خودم را به خاطر ترس از دست ندهم ، و و بعدها کلی هم درس از این موضوع گرفتم ، خلاصه دیگه هر روز بدون هیچ استرس و ترسی راه اصلی را می رفتم ، با حسن آقا دوست صمیمی شدیم و هنوز هم فرصت که می کنم بهش سر می زنم .

حس ترس
همه انسان ها بدون استثناء از یک چیزی می ترسند و عواملی هستند که آنها را مقابله با ترس باز می دارد ، ترس یک احساس درونی است که خود ما نیز می توانیم با یک کم فکر کردن راه مقابله را پیدا کنیم و تا وقتی هم مقابله ای نباشد همیشه همراه ما خواهد بود و چه بسا ترسها موانعی خواهند بود که ما نتوانیم به اهداف خود برسیم ، ترس از اینکه پیروز نشویم ترمز تمام موفقیت های ماست .
ترس حسی است که ما می توانیم آن را همراه خود داشته باشیم ، آن را نگه داریم و در جا بزنیم یا می توانیم آن را عاملی برای پیشرفت خود قرار دهیم .
ترس از روابط
در اطراف ما افرادی وجود دارند که به خاطر ترس از آنها جرات رو به رو شدن با طرف مقابل را نداریم ، ادراک ما از این افراد باعث شده که از آنها فاصله گرفته و یا نادیده بگیریم ، اگر ما ادراک خود را عوض کرده و رابطه را جایگزین ترس کنیم ، به چیزهایی می رسیم که برایمان تازگی دارد .
احساس ترس از روابط ، ما را از شناختن بسیاری از اشخاص باز داشته و حتی راه حل هایی هم که برای پیشرفت وجود دارد از دست خواهیم داد و با درس گرفتن از این گونه افراد راهمان برای رسیدن به هدف نیز به احتمال زیاد بیشتر خواهد شد . روابط بدون ترس البته با شناخت کامل خصوصیات یکدیگر ، ما را قادر خواهد ساخت تا از ابعاد مثبت طرف مقابل استفاده بهینه ببریم .

درباره ی abbas bahadore

4 دیدگاه

  1. عالی…
    دقیقا با حسی که از شغل معاشرتی خودم دارم صدق می کنه.

  2. مطلب بسیار خوبی بود.ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *