خانه / مقالات / مقالات / تلنگری که لازم بود

تلنگری که لازم بود

 

 

در یکی از روزهای بهار ساعت 10 صبح طبق وعده ای که با یکی از مراجعین خود داشتم از خانه بیرون آمدم ، خواستم در را ببندم ، دیدم پسر بچه ای چهار ساله دو ،سه خانه بالاتر از ما درب منزلشان نشسته و زانوش رو بغل گرفته و دارد گریه می کند . کوچه خلوت بود و خواستم برم سر قرار، اما چیزی مرا واداشت که به سمت کشیده شوم ، نزدیکی های در که رسیدم صدای جروبحثی را شنیدم که از داخل خانه می آمد دقت کردم دیدم بله ، دعوای زن وشوهری هست که ظاهراً پدر و مادر بچه بودندو طفل معصوم از ناراحتی و بینوایی اومده دم در نشسته و اونا هم که انگار بچه ای وجود ندارد ، خم شدم و دستم رو یواشکی به سرش کشیدم او تازه متوجه من شده بود سرشرو بالا آورد و یواشکی اشکاش رو پاک کرد ، سپس بلند شد و سلامی کرد منو که همسایه آنها محسوب می شدیم شناخت ، ازش سوال کردم چی شده پسرم چرا گریه می کنی ؟ نگاهی به منزل انداخت و بعد سرش رو طرف من کرد و گفت : صداشون خیلی بلنده نه ؟ انگار که خجالت زده شده باشد سرش رو پایین انداخت و یواشکی گفت : چند وقته همین جورین و فقط دعوا می کنند منم که تحمل دیدن دعواشون ندارم و میام دم در .

تلنگری که لازم بود
حس کنجکاویم گل کرد و بچه ها هم که صادقند و هر سوالی کنی درست جواب میدهند ، گفتم : خوب برای چه دعوا می کنند در جوابم گفت : بابام چند وقت پیش توی شرکتی که کار می کرد اخراجش کردن و مامانم توی خونه نشسته و تلویزیون نگاه می کنه و بابام می گه بیا دوتامون با هم بریم دنبال کار شاید کاری برامون پیدا بشه ، بابام هم که این روزها گاهی وقتا کار می کنه و کلی هم برام چیز میاره ، مامانم ازش شاکیه که پول بهم بده می خوام مانتوو کفش بخرم برای عروسی دختر خالم ، بابام میگه ندارم وهر روز دعوا می کنن. من یه چیزایی دستگیرم شد ، بهش گفتم : ایرادی نداره درست می شن تو خودت رو زیاد ناراحت نکن برو با بچه ها بازی کن ، با بی حوصلگی جوابم داد که من اصلاً حال بازی کردن ندارم و دلم می خواد اینجا بشینم . از این جوابش یه کم از دست اون پدر ومادر که چرا روحیه این بچه را اینجوری بهم ریختن ناراحت شدم . دیرم شده بود وباید می رفتم . گفتم : بیا بریم خونه ما منم یه دختر خوشگل و کوچولو هم قد خودت دارم که منتظر یه هم بازیه . اولش یه کم مخالفت کرد ولی با اصراری که کردم بالاخره راضی شد ، اومدم دم در دخترم رو که توی حیاط داشت بازی می کرد صدا زدم و بهش گفتم که یه هم بازی براش آوردم و دم در هم باز بزارن که اگه یه موقع پدر ومادر دوستت دنباش گشتند اونو زود پیدا کنند ، و بعد رفتم که بیشتراز این دیر به قرار ملاقاتم نرسم .
چرا ما قدر داشته های خود را نمی دانیم ، وقتی سلامتی ، آسایش و فرزندان خوب داریم و از مسائل جزئی شاکی هستیم ، چرا وقتی می توانیم با صحبت کردن و درک متقابل از همدیگر ارتباطی خوشایند در محیط خانواده ایجاد کنیم ، با الگوبرداری نامناسب و تاثیرگذاری منفی از ارتباطات ، زندگی شیرین خود را به جهنمی واقعی برای خود و فرزندان خود تبدیل کنیم .
امروزه بسیاری از زوجین ، از نعمت گفتگوی با همدیگر بی بهره اند ، آنها این گفتگوها و نشست های دو نفره را بی معنا می دانند و از اثر گذلری آن در روابط بی خبرند، وقتی ما به مسئله ای بر می خوریم با صحبت کردن و نشستن پای حرف های همدیگر به ادراک صحیحی از هم می رسیم و به جای قضاوت کردن نادرست به بینش های یکدیگر پی می بریم . ادراک مثبت نحوه ارتباط را شفاف تر می کند و وقتی ارتباط شفاف و بطور مداوم بین زوجین انجام پذیرد ، احترام متقابل نیز صورت گرفته و حفظ می شود . فرزندان با دیدن این گفتگوهای محترمانه هیچ دلیلی برای مخفی نگه داشتن احساسات خود نمی بینند و سعی در ابراز احساسات و ناگفته های ذهنی خود می کنند تا جایی که ارتباطات آنها با والدین بسیار قوی شده و خانه را جای امنی برای ابراز عقاید و نظرات خود می دانند .، وقتی که چنین احساسی در بین فرزندان ایجاد شود هیچ مشکلی برای ارتباط با محیط بیرون نیز ندارند و اگر هم پیش بیاید با مشورت همدیگر حل شدنی می دانند .


حدوداً ساعت 1 ظهر بود که برگشتم که پسر همسایه ما هنوز دم در خانه شان نشسته و در حاط ما نیز باز است و دخترم کنار همسرم دارند با هم صحبت می کنند ، رفتم داخل و از دخترم سوالاتی پرسیدم و از جوابهایش فهمیدم که آنقدر پسر بچه در شک دعواهای پدر ومادرش هست که حتی نمی تواند بازی بچه گانه اش را نیز انجام دهد . چند روز ی از این موضوع گذشت من قرار شد برای کاری به بیمارستان معلولین بروم ، ناخودآگاه به فکر همسایه خود افتادم ،شبانه رفتم زنگ درشان زدم و از مرد خانه خواستم اگر کاری ندارد با من بیاید . صبح که شد دیدم خانمش هم آماده شده که با ما بیاید ، خوشحال شدم ولی بچه را که دیدم از آنها خواستم اگه ممکنه اونو خونه ما بگزارن .
سه نفری رفتیم آنها هنوز در جریان نبودند که کجا میرویم و سوالی هم نکردن نیت من فقط آگاه کردن آنها از داشته هایشان بود تا قدر با هم بودنشان را هم بدانند . به محض ورود آنها با دیدن صحنه به صحنه بیماران داشت گریه شان می گرفت ، نیم ساعتی که گذشت دیدم آندو نفر واقعا منقلب شده و از حالت صورتشان مشخص بود که پشیمانی در آن موج می زند ، اصرارو التماس کردند که اگه امکان دارد برگردیم من هم که کارم تقریباً داشت به اتمام می رسید بعد از چند دقیقه ای را افتادیم . ابتدای مسیر هر دو ساکت بودند و شوکه ، ازشون سوال کردم چیزی شده حرفی نمی زنید ، زن همسایه سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد در حالی اشک در چشماش جمع شده بود ، اما شوهرش گفت : ممنونم که ما رو جایی آوردی که نیاز داشت تلنگری بخوریم و واقعاً ما در این چند سال در خواب به سر می بردیم و از بچه خود غافل بودیم خدا ما را ببخشد .
ازآن روز به بعد من تا بحال پسر بچه را سرکوچه ندیدم بلکه همراه مادرش معمولاً به پارک یا خونه بعضی همسایه هایی می رفت که بچه هم سن وسال خودش داشتند.
داشته ها و اندخته های ما وقتی به چشم می آیند که آنها را ببینیم و قدر دان آنها از خداوند باشیم نه اینکه نداشته های خود را به زبان آورده و شاکی باشیم . فرزند خوب و سالم ، ارتباط عالی در خانواده و جامعه ، قدر شناسی و شکرگذاری از مواهبی هست که وجود دارند ولی ما خود از آنها بی خبریم و با قدری تامل به داشتن آنها پی می بریم .

تلنگری که لازم بود
باشد که همیشه قدردان داشته های خود باشیم .

عباس بهادری 28 مردادماه 1396

درباره ی abbas bahadore

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *