خانه / مقالات / مقالات / فرزندم را فراموش کردم

فرزندم را فراموش کردم

 

من در زمانی که بچه بودم به خوبی یادم هست که در همسایگی ما خانواده ای بودند که مدام در حال دعوا کردنند و امکان نداشت که در هفته آنها با هم یک روز خوب باشند ، پسری به نام حسین داشتند که بیرون از خانه مانند والدینش با بچه ها دعوا می کرد ، حسین که در آن موقع 9 سالش بود خیلی مورد محبت والدین قرار نمی گرفت در بیرون از خانه هم با اخلاقی که داشت همیشه در جنگ و دعوا بود و ما که همسایه آنها بودیم از این وضعیت ناراحت بودیم .
در آن زمان من کلاس پنجم دبستان و حسین هم کلاس چهارم بود ، او یک سال رد شده بود ، و خیلی هم به درسش اهمیت نمی داد فقط مدام در حال شیطونی کردن بود ، توی خانه ساکت و بیرون واقعا غیر قابل تحمل .
نخلستان ها اندازه های مختلفی دارند بعضی سی سال از آنها می گذرد که تنه ای به بلندی تقریبا سه متری دارند و برخی هم شصت ساله دارند که شش متر به بالا قد کشیده اند .

مدرسه خود روستای ما نبود و باید به روستایی که 2 کیلومتری ما بود می رفتیم ، یک روز موقع برگشتن من و حسین دیرتر از بقیه از مدرسه حرکت کردیم که به خانه بیاییم ، میانه های راه از وسط نخلستان رد می شدیم که ، متوجه شدم حسین دارد مدام یکی از نخل ها را نگاه می کند ، نگاهی به چشماش انداختم خیلی کنجکاو به نظر می رسید ، آبان ماه بود و فصل خرما نبودکه بگویم دنبال لانه بلبل می گردد ولی نگاه های او معنی دار بود ، درضمن او مهارت خاصی در بالا رفتن از نخل داشت که هم سن وسال های او حسرتش را می خوردند .
چند روز بعد زنگ مدرسه که خورد حرکت کردیم که برگردیم متوجه شدم حسین بین بچه ها نیست ، از چند تایی سراغش را گرفتم اون ها هم گفتند که خبری ازش ندارند ، راه افتادم ، نرسیده به نخلستان دیدم شلوغ است نزدیکتر شدم بینم چه خبر است ، چند نفر از بچه های مدرسه و چند تایی هم بزرگسال دور چیزی جمع شده بودند ، خود را به زور کشاندم وسط ، خشکم زد ، حسین بود که بی حال افتاده بود و چند تایی سعی می کردند که او را بلند کرده تا به بیمارستان برسانند و بعضی هم می گفتند صبر کنید باباش بیاید و دسته گلش را ببیند .
برگشتم خانه و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم ، که مادر جواب داد امروز صبح بعد از دعوایی که با کردند هر دو به فاصله نیم ساعته از خانه بیرون رفتند ، خواستم برم خبرشان کنم که گفت زحمت نکش برنگشته اند و اگر تلفن باباش داری تماس بگیر، ولی یادم اومد که چند بار از خانه ما با پدربزرگش تماس گرفته و من هم شماره اش را داشتم ، زنگ زدم و چیزی را که دیدم براش تعریف کردم و هنوز حرفم تمام نشده بود که گوشی را گذاشت .

تلنگری که لازم بود
صبح که رفتم مدرسه همه در مورد حسین صحبت می کردند که می خواسته بالای یکی از نخل ها شود که صاحب باغ می رسد و دنبالش میکند ، او نیز برگشته و سنگ پرت کرده ،که او هم دنبالش دویده و همانطور که با سرعت می رفته ، متوجه نخل جلویی خودش نشده و محکم خورده به نخل و بی هوش شده بود که با کمک یکی از معلمین و اولیاء به موقع به بیمارستان می رسند و حالا هم بستری شده و چند ماهی باید آنجا بماند .
چند روزی از این ماجرا گذشت که پدر و مادر حسین هر دو به مدرسه می آیند و از معلمی که او را رسانده خیلی تشکر می کنند ، مدیر مدرسه یک ساعتی با آنها صحبت می کند و از هر دو می خواهد که اینقدر بی توجه به پسرشان نباشند ، با وجودی که حسین پسری پرخاشگر و نا آرام هست ولی تکالیفش را به خوبی انجام می دهد وکلی آنها را راهنمایی می کند تا چه کارهایی انجام دهند که حسین اینگونه رفتار نکند ، وتا جایی که من یاد دارم تا بحال نشده بود که پدر ومادر حسین هردو با هم به مدرسه بیایند و آنروز اولین و آخرین روزی بود که به مدرسه آمدند .
یک هفته بعد پدر و مادر حسین به خاطر اینکه هر روز باید به بیمارستان می رفتند و به او سر می زدند ناچاراً از روستا رفتند ، موقع رفتن هر دو به در خانه ما آمدند و با کلی معذرت خواهی از اینکه چندین سال سر و صدای آنها باعث رنجش ما شده ، خداحافظی کردند و از آنجا به شهر نقل و مکان کرد .

ارتباط با فرزند چیست


در هر ارتباطی که ما می خواهیم پایدار بماند باید اصول وشرایط آن را رعایت کنیم تا این ارتباط قطع نشود ، خانواده ای که فرزند دارد وظیفه آن فقط بزرگ کردن او نیست بلکه همانطور که رشد می کند باید ارتباط ما نیز گسترده و هدفمند باشد، وقتی ما به پدر و مادر خود احترام می گذاریم و اجاز به خود نمی دهیم که باعث رنچش آنها شویم ، فرزندان ما هم این انتظار دارند که با احترام با آنها برخورد شود ، هنگامی که شما یک دوست خوب دارید آیا می توانید به او بی حرمتی کرده و باعث کودرتی بین خود و دوستتان شوید ، ما نیز باید این شرایط ارتباطی که با پدر و مادر خود و همچنین دوست خود برقرار می کنیم فرزند خود را هم به عنوان یک دوست خوب و همراه با وفا بدانیم .
احترام به ارتباط طرفین


چرا هنگامی که والدین ما و یا دوستان ما تقاضای چیزی از ما می کنند اگر داشته باشیم با دل و جان در اختیارشان می گذاریم و اگر هم نداشته باشیم سعی می کنیم تا مشکلش برطرف شود ، هنگامی که فرزند ما و پاره تن ما با مسئله ای روبرو می شود ، خود را بی حوصله قلمداد کرده و تلاشی برای حل مشکلش نمی کنیم ، تا خود به ناچار دست به کاری بزند که اولین ضربه اش به خودمان بخوریم ، اما اگر بتوانیم که احترام و عزت فرزند خود را چه در خانه و چه در جمع حفظ کنیم و او را به چشم یک دوست ببینیم ، حتما او را تنها نگذاشته و همراهی همیشگی برایش خواهیم بود و او نیز وقتی رفتار ما را می بیند مطمئنن احترام را حفظ کرده و ما را به عنوان یک یار قوی در کنارش احساس می کند وهیچ وقت هم کاری نخواهد کرد که باعث ناراحتی شود .

حفظ ارتباط با فرزند


هنگامی که احساس کنیم فرزند نیاز به همفکری دارد ، و این را تشخیص بدهیم که حالا وقت راهنمایی هست ، به او بگوییم که من هستم و هر کمکی که بخواهد می توانم برایت انجام دهم و اگر خودش بخواهد در کنار او مسئله را حل می کنیم . قاعدتاً وقتی که او بداند که همراهش هستیم و احترام گذاشتن مارا ببیند که با اجازه او می خواهیم به کمکش بیاییم با کمال میل پذیرفته و ما را نیز از ماجرا آگاه کرده و راهنمایی می خواهد . فرزندان ما وقتی این ارتباط قوی ببینند هیچ وقت نمی خواهند که یک حامی را از دست بدهند ، و خواستار این هستند که به عنوان یک دوست همراه او باشیم

 

درباره ی abbas bahadore

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *